برچسب‌ها: مناسبت نوشت , تبریک , دهه فجر

تاريخ : دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ | 10:38 | نویسنده : بانو |
حوصله ندارم

از همه چیز خسته شدم

دلم میخواد برم یه جایی تنها باشم 

اگه این هفته هم نتونم برم سر قرار عاشقی دیوونه میشم

فک کنم این حال بدم مال همون دور موندن از آقاست

دلم تنگه 

آقای من ...... میدونم روسیاهم ولی دست دلمو رها نکن که بدون نگاهت نمیتونم دووم بیارم .

 



تاريخ : سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴ | 10:19 | نویسنده : بانو |
 

یعنی مثلا پام پیچیده و دکتر تشخیص کشیدگی تاندون پا داده واسم

بهم گفت : نمی خواد گچ بگیریم و آتل ببندیم (فک کنم خودش حس کرد اونجوری بیشتر اذیت میشم) ولی استراحت کن .حتی تا سه روز ورزش هایی که میگم رو هم انجام نده .

استراحتم فقط از همون شبی بود که پام پیچید تا فرداش که دیدم بهتر نشدم و رفتم دکتر 

از فردا صبحش باز با بیدارباش برای شازده آ شروع شد تا همین امروز 

خداروشکر میکنم که خیلی مریضی دور و برم نمیاد که از پا بندازتم وگرنه افسردگی میگرفتم کلا از این غربت .... درسته همسری مراقبه ولی خب دلم نمیاد خودمو بندازم و کارای خونه هم بیفته رو دوشش 

مامان هم که نمیتونه بیاد فقط حرص میخوره از دستم 

ولی بازم دم جاری عزیزمون گرم ؛ کلی اومد کمکم دیروز برای کارای عقب افتاده خونه 

ولی شانس باحال من دیروز از صبح تا شب ده دفعه پله ها رو رفتم پایین اومدم بالا

همسری رفته بود مأموریت و .....

بعدشم که گفتن از قدیم : هرچی سنگه مال پای لنگه .از مدرسه ی شازده آ گرفته تا دکتر و .....

شب دیگه با دوتا مسکن قوی تونستم بخوابم .

 

پ ن : شازده پسر گلم دستت درد نکنه مامانی   درسته خسته شدم و پام خیلی اذیت شد ولی فدات بشم که باعث سربلندی مامان شدی تو مدرسه .تبریک میگم گلم .یه کم دیگه تلاش کنی حتما ترم بعد نفر اول میشی. امیدوارم تو تمام مراحل زندگیت موفق و پیروز باشی .خیلی دوستت دارم .

 


برچسب‌ها: خاطره نوشت , تشکر , تبریک

تاريخ : دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴ | 17:47 | نویسنده : بانو |
 

کبوتر حرمت شد دل زمینگیرم            

کشید پای تو را آسمان به تقدیرم

رواقهای تو را پر کشیده ام بانو...                

بجز حریم تو از هر چه آسمان سیرم

توان دیدن خورشید کار هر کس نیست               

ولی نگاه از آن بارگه نمی گیرم

تو نبض زندگیم را به دست خود داری            

مسلم است که با رفتن تو می میرم

مدینه قسمت پرواز من نخواهد شد

چرا که با قفس خود هنوز درگیرم

کنار پنجره های ضریح تو هر بار                

بقیع می روم آنجا قرار می گیرم

خدا نخواست که پابند نامه ها بشوم

گره زده ست ضریح تو را به تقدیرم

 

وحیده گرجی 

 

وفات غریبانه ی بانوی سرزمین آفتاب 

حضرت فاطمه ی معصومه (سلام الله علیها)

بر ساحت مقدس ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) 

و محبین حضرتش تسلیت و تعزیت عرض می نمایم.

 


برچسب‌ها: مذهبی نوشت , تسلیت , رحلت حضرت معصومه , س

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۹۴ | 1:23 | نویسنده : بانو |
 

حالم داره از بلاگفا بهم میخوره

شده عین قبرستون

دوستای گلمو ازم گرفت 

دیگه هیچی مثل قبلا نیست

دلم میگیره از این که میبینم حتی یه نفرم بهم سرنمیزنه

وبلاگای قدیمی کلا از رونق افتادن

اصن بهتر ....حقشه مدیرسایت این بی رونقی 

این که ترجیح دادم برگردم فقط به خاطر دل خودم بود

که این همه اینجا ازش خاطره دارم ....نه هیچ چیز دیگه

آرامشی که از نوشتن تو این کلبه به دست میارم خیلی فرق داره جنسش

 


برچسب‌ها: عصبانی نوشت , دلتنگی

تاريخ : چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ | 16:50 | نویسنده : بانو |
 

زمین را بیارایید و ثانیه ها را در عطر شکوفه های عشق بپیچید.


هلهله کنید و پای بکوبید

که اینک ...

یازدهمین فصل کتاب شیعه با دست های سبز مردی از تبار ملکوت ورق می خورد.

او آمده است؛ تا خورشید، مبدأ همه آیینه ها باشد.


شکفتن بهار در بهاری دل انگیزتر؛

 

دمیدن گلِ حُسن در حُسنی فزون تر

 

روییدن گلی دلرُباتر در گلستان طاها!

 

شیعیان مژده كه از پرده برون یار آمد


عسكرى پورنقى مظهر دادار آمد


گشت از كان كرم گوهر پاكى ظاهر


ز صدف آن دُر تابنده به بازار آمد

 

ولادت امام حسن عسکری (علیه السلام)

بر یگانه دردانه ی آن حضرت، مولا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

و رهبر عظیم الشأن امام خامنه ای (دامه ظله)

و شیعیان و محبین آن حضرت تبریک و تهنیت عرض می کنم.


برچسب‌ها: تبریک نوشت , میلاد امام حسن عسکری , ع

تاريخ : سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۴ | 10:33 | نویسنده : بانو |
 

روز بدون تو 

رنگ و بوی بعدازظهر جمعه دارد برایم...

می شود زودتر بیایی 

قبل از آن که این دل خسته بیش از این ترک برنداشته 

بیا و با حریر صدایت مرهم بگذار بر قلب سوخته ام 

 

پ ن: خدایا دستم به دامان مرحمتت .... که جز تو فریادرسی ندارم.

 

 


برچسب‌ها: دل نوشت , غمگین , دلتنگی

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ | 9:14 | نویسنده : بانو |
 

تقویم ها ورق می خورد و به 26  دی ماه می رسد. روزی که یادآور شیرینی لبخند مردم از فرار شاه است. روزی که محمد رضا پهلوی بر خلاف پدرش، پس از 16 سال حاکمیت مستبدانه تحت حمایت اربابان انگلیسی و آمریکایی خود از کشور خارج و فصل جدیدی از تاریخ ایران شروع شد. 


صبح 16 آبان 57  تصویر شاه در حالی از تلویزیون ها به نمایش در آمد که با کاغذ سفیدی در دست گویی بیرق تسلیم را برافراشته بود: 

«ملت عزیز ایران در فضای باز سیاسی که از دو سال پیش به تدریج ایجاد می‌شد، شما ملت ایران علیه ظلم و فساد به پا خاستید. انقلاب ملت ایران نمی‌تواند مورد تأیید من به‌ عنوان پادشاه ایران و به عنوان یک فرد ایرانی نباشد.» 

شاه جمله تاریخی خود را که "من نیز پیام انقلاب شما ملت ایران را شنیدم" در آن روز به عنوان آخرین برگ دفتر سیاست در جهت حفظ تاج و تاخت به زبان آورد و سالها بعد مشخص شد که متن آن نطق شاه، نوشته رضا قطبی بوده و شاه پس از قرائت آن، سخت پشیمان شده و رییس تلویزیون ملی را مورد لعن و دشنام قرار داده است. 

اما شاه چاره ای جز آنگونه صحبت کردن با مردمی که فریاد اعتراضشان ستون های کاخ شاه را به لرزه افکنده بود، نداشت. 

25 دسامبر 1978 خبرنگار نیوزویک برای انجام مصاحبه ای به دیدار شاه می رود و از او می پرسد هدف شما از استقرار ارتش در خیابان و در برابر مردم چیست؟ پل مارتین پاسخی اینگونه از شاه ایران دریافت می کند که «اصلاحات! سعی بر اینکه بهترین کار را برای سبک کردن مشکلات مردم انجام دهیم. البته ما حتما برنامه های آزادی بخشی را ادامه خواهیم داد و کشور را برای انتخابات آزاد آینده آماده می سازی.» 

در همان مصاحبه و در اوج خفقانی که در سالهای میانه دهه 50  به واسطه استبداد پهلوی وجود داشت، مدعی وجود "سیاست باز" در کشور بود و از رعایت حقوق مخالفان سخن می گفت. 
تیتر نخست تایمز در آن روزها «تهران می سوزد» بود تا نشانگر این باشد که غربی ها نیز سخنان شاه را باور ندارند. شاه در آخرین روزهای حضورش در ایران گفته بود؛ "اگر شما می خواهید دموکراسی بدست آید باید قانون را در نظر بگیرید، در غیر اینصورت چگونه دموکراسی به دست می آید؟. 

وی در پایان گفتگوی خود با خبرنگار نیوزویک و در پاسخ به این پرسش که "از این مسائل بوجود آمده در ایران چه آموختید؟" گفت: «آموختم که اگر برنامه "آزاد سازی" ادامه یابد این بهایی است که باید برایش پرداخت". 

آری، درست می گفت و در 26  دی  57 آخرین بها را در جهت برقراری آزادی در کشور با خروج همیشگی از ایران پرداخت.

 

منبع:  http://www.fardanews.com

 


برچسب‌ها: سیاسی نوشت , ۲۶دی , فرار شاه , انقلاب اسلامی

تاريخ : شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ | 16:55 | نویسنده : بانو |
خانم !!!!! آرامیان باشعور و فهمیده و مودب و .....!!!!!

اینه شعور و فهم و درک و شخصیت شما مواجب بگیرهای اون ور آبی؟؟؟؟؟ 

شماها رو خدا زده .... دیگه بیشتر از این لازم نیست نصیبتون بشه.

ورود مجددم به کلبه مصادف شد با توهین های شما به عزیزترین ها و ناب ترین عشق زندگیم _دین و ائمه اطهار بزرگوار و رهبر عزیزم_ ولی اشکال نداره 

مطمئن باش هیچ وقت توهین های شمارو به عزیزترین مقدساتم تأیید نخواهم کرد و این نه از ترسم هست و نه نداشتن جرأت در مقابل شما چون ما روز نهم دی ۸۸ نشون دادیم که به وقتش تودهنی محکمی بر دهان یاوه گویان خواهیم زد ...باشه ما الاغ و نفهم و شما بهترین آدمای روی زمین 

اگه یه کم شخصیت داشتین میدونستین آدم بی منطق توهین میکنه چون میدونه خزعبلاتش هزارتا جواب داره که دستشو پیش همه رو میکنه و‌چهره کثیفش رو به همه نشون میده .

خوشم میاد اینقدر سوختین و جوابی ندارین که دست زدین به آخرین حربه اتون یعنی توهین دقیقا مثل همسنگران اونور آبیتون 

هرچندوقت یه بار باز داستانای قدیمی نخ نماتون که بارها و بارها جواب داده شده تو بلندگو میکنین و حال همه رو بهم میزنین از این بلاهتتون 

شما و اون رئیساتون که اینقدر سنگ ستار بهشتی _وبلاگ نویس معلوم الحالتون _ رو به سینه میزنین و دم از حقوق بشر میزنین موقع کشته شدن بیش از پنج هزار مسلمون _اصلا به دین کارندارم، پنج هزار انسان _ تو عربستان چرا خفقان گرفته بودین و در مقابل رژیم سفاک عربستان خفه شدین و داعیه حقوق بشر سر ندادین ؟؟؟؟ یک نفر کجا و بیش از پنج هزار نفر کجا؟؟؟ جرم اون پنج هزار نفر چی بود؟؟؟؟ این فقط یک هزارم از حقوق بی بشر بود که اگه بخوام بنویسم میشه مثنوی هفتاد من کاغذ 

پس لطفا اگر دین و مسلک نداری حداقل انسان باش عزیزم 

در ضمن من هیچ وقت فیسبوک آیدی نداشتم و نخواهم داشت . خنده ام میگیره از این شجاعت ابلهانه اتون که مثلا امثال مارو وادار کنین مثل شما دست به عکس العمل سفیهانه بزنیم ....ولی ما اینقدر دلیل منطقی داریم که نخوایم به فحش و فضیحت روی بیاریم و‌باید بگم حناتون برای ما رنگی نداره.

خانم محترم !!!! که البته اصلا مطمئن نیستم خانم باشی و مطمئنم اون ور آب نشستی و داری کری میخونی برای ما به زعم خودت حزب اللهی های الاغ !!! اگه جرات داشتی قسمت نظرات وبت رو باز میگذاشتی و بازم اگه خیلی سند و مدرک محکم داشتی برای حرفات سندش رو از سایت کلمه که برای همه واضحه که داره از کجا امرار معاش میکنه نمیگذاشتی برای خزعبلاتت 

 

حالا منم به تو میگم که لطفا از طرف من و میلیونها عاشق رهبر و کشورم به رئیس های جنبش جلبکیتون بگو از این عشق ما عصبانی باشید و از عصبانیت بمیرید چو ن جاء الحق و زهق الباطل ،ان الباطل کان زهوقا 

 


برچسب‌ها: حقوق بی بشر , منطق بی منطق , توهین , جنبش جلبکی ها

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ | 14:50 | نویسنده : بانو |
 

سلام به همگی

خیلی وقت بود نیومده بودم بلاگفا

راستش اون خرابی سیستم _ که هنوزم درست نشده کامل ( از بی خیالی بعضیا !!! ) _

مصادف شد با مشکل سایت بلاگفا و کلا تمام انگیزه امو ازم گرفت . 

 از وقتی سیستم خراب شد ارتباطم با دنیای مجازی فقط از طریق تبلت بود که سخت بود

وب نویسی باهاش ....واسه همین منو دور کرد از مایه ی آرامشم 

اون موقع ها که دلتنگ این کلبه ی کوچیک و دوستای نازنینم میشدم مشکلی پیش میومد

و نمیشد بیام و باز شروع کنم . در واقع یه جورایی حس شرمندگی داشتم برای این غیبت طولانی.

امروز اما دلتنگی از پا درآورد دلمو اومدم با یه دنیا خجالت و عذرخواهی . 

میخوام بنویسم‌ بازم ..... بهش واقعا نیاز دارم .

میدونم حال خراب روحی این چندوقتم واسه این بود که ننوشتم و رها نشدم از قید غصه ها

موند روی دلم و حکم حبس ابد توی دلم خورد روی همه اشون

اما میخوام آزاد بشم ....رهاتر از همیشه 

کاش دوباره مثل قبل بشه کلبه ام ....پر از رد پای مهربونی عزیزام 

خدایا به امید نگاه مهربونت شروع میکنم .....دلتنگ آغوشتم معبود من 

 

 

پ ن : نظرات قبل رو بدون جواب تایید میکنم چون خیلی زمان میبره.ان شاءالله از قسمت وبلاگ دوستان به همه ی دوستای گلم سرمیزنم

پ ن ۲: خیلی سریع و گذرا به همه آدرس های لینک دوستان سرزدم و هرکدوم از وبهایی که حذف شده یا تغییر کاربری داده و شده فروشگاه نتی از لینک دوستان حذفیدمشون .متاسفانه اکثر دوستان خیلی وقته ننوشتن مثل خودم ....جاداره همین جا دست مریزاد بگیم به مدیر سایت که فاتحه همه چیو خوندن 


برچسب‌ها: سلام , دلتنگی , عذرخواهی , برگشت مجدد

تاريخ : جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ | 14:18 | نویسنده : بانو |
بلاگفااااااااا بترکییییییی پستای آخریم کووووووو



تاريخ : جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ | 14:59 | نویسنده : بانو |
 

یعنی رسما خفه بشی بلاگفا.....واقعا بووووووووقی

اون همه نظرات دوستام پاک شد رفت

موضوعاتم پاک شده ..... همه چی قاطیده

یعنی الان باید ازت تشکر کنیم بعد این همه وقت ؟؟؟

نمیتونم ....آقا نمیتونم 

دوستت ندارم .....فقط مجبورم چون دوستای گلم تو بلاگفا هستن و دلم نمیاد ازشون جدا شم.

 



تاريخ : جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ | 14:57 | نویسنده : بانو |

دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود

دلها همه آماده ی پرواز شود

با بوی معطر ماه رجب

شور و شعف خدایی آغاز شود

 

رجب بهانه ای است برای دوستی با خدا ....  

لحظه هایتان سرشار از این دوستی باد


التمــــــــــــــــــــــــــاس دعـــــــــــــــــــــــــــــا

 

 

 



تاريخ : دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 21:7 | نویسنده : بانو |

ای دو چشمانت چراغ شام یلدای همه

آفتاب صورتت خورشید فردای همه  

ای دل دریایی‌ات کشتی نشینان را امید

وی نگاه روشنت فانوس دریای همه  

ای بیان دلنشینت بارش باران نور

وی کلام آتشینت آتش نای همه  

خنده‌های گاه‌گاهت خنده خورشید صبح

شعله لرزان آهت شمع شبهای همه  

قامتت نخل بلند گلشن آزادگی

سرو سرسبزی سزاوار تماشای همه  

گر کسی از من نشانی از تو جوید، گویمش

خانه‌ای در کوچه باغ دل، پذیرای همه  

لاله زار عشق یکدم بی گل رویت مباد

ای گل رویت بهار عالم آرای همه    

                                                     (غلامعلی حدادعادل)

 

🌸ولادت حضرت آقا مبارک باد🌸

 

 

پ ن: تا چند روز پیش فکر میکردم تولد آقا 24تیرماهه ولی گفتن انگار شناسنامه اشون تاریخش دقیق نیست و تاریخ واقعی اون 29 فروردین 1318 هست ... این شد که نتونستم به موقع پست رو بگذارم.

"آقای من"

زندگی ام فدای یک لحظه عمر و سلامتی وجود نازنین شما

تولدتان مبارک

اللهم احفظ سیدنا و قائدنا الامام الخامنه ای مدظله العالی



تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 20:41 | نویسنده : بانو |

 

 

 

امروز روز شماست...

شما رزم آزمایانِ ایران زمین که طلایه دارِ میهنید و در صفِ ارتش.

روز ارتش ، ارتشی که با روحِ مقاومت آمیخته و با هیاهو و تکاپو عجین است ...

ارتشی که سال هاست دست در دستِ آزادی به پیش می رود و از خنکای تلاشش ، نسیم عدالت همواره بر پرچم وطن می وزد ...

ارتشی که تنها چراغِ روشنِ شب هایِ مسکوت و تاریک جنگ و جنون بود ...

ارتشی که زخمِ دیرسالِ وطن را مرهمی دوباره نهاد و خاکِ مسمومِ سرزمین را از غبار مینِ ناامنی پاک کرد...

پدر و برادر ارتشی من !

خورشید روزهاى خاکسترى دفاع بودید و پرنده جانتان ، شکستن قفس هاى وابستگى را به ما آموخت.

آمدید تا کوچه هاى وارستگى و اقتدار را عابر باشیم و عشق به وطن ، راز همیشه بودنمان باشد.

غرور خیابان هاى انقلاب بودید ؛ آن گاه که شولاى برادرى اتان را دور شانه هامان پیچیدید . . .

درود بر شما ارتشیان

شما مردان خدا که میراث دار خون شهیدانید ؛ پاینده باشید و سربلند

اهتمامتان را در سنگرهاى دفاع و امنیت پاس مى داریم

و استوارى گام هایتان را در صیانت از هستى وطن ، آرزومندیم .

مبارک باد طلوع آفتاب ایستادگى اتان که مادران سرزمینمان را این چنین بر درگاه افتخار ، به هلهله واداشته اىد!

روز ارتش بر شما دلاوران و غیورمردان سرزمینم مبارک باد.

 



تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 15:17 | نویسنده : بانو |
 

 سلام و درود به همه دوستای گلم

به تمامی اونایی که توی این مدت که کلبه درش بسته بود

لطف خودشونو ازم دریغ نکردن

به کلبه سر زدن، براش وقت گذاشتن، نظر گذاشتن

سلام و درود به همه اونایی که تنهام نذاشتن

سلام به همه اونایی که ناامید شدن و دیگه سرنزدن

و حتی سلام به کسایی که منتظر بودن پست بزارم تا سربزنن و اینجوری شد که کلا سرنزدن

دلایل نیومدنم خیلی زیاده

منو ببخشید برای این غیبت طولانی 

ولی بدونین هیچ وقت فراموشتون نکردم 

شاید نشد سربزنم ولی همیشه تو ساعتای عاشقی دعاگوی همه بودم

و دلم پرمیزد تا یه روزی باز بتونم این طلسمو بشکنم و برگردم 

نمیدونم چی میشه ولی میدونم که باید بنویسم 

بنویسم تا دوباره آروم باشم

و خدارو شاکرم که بهم این فرصت دوباره رو داد 

دلتنگ حضورتونم .... بهم فرصت بدین تا خودمو دوباره وفق بدم

به کلبه های پراز مهرتون سرخواهم زد 

التماس دعا

 

پ ن 1: نظرات گذشته رو به دلیل کثرت بدون پاسخ تأئید میکنم ولی همین جا بازم از همگی تشکر میکنم و قدردان حضور و محبت بی شائبه شما عزیزانم هستم......... یه دنیای ممنونم .امیدوارم بتونم این همه محبت رو جبران کنم.



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | 9:33 | نویسنده : بانو |
سلام به همگی

چند وقته آپ نکردم و دلم برای کلبه تنگ شده . میدونم این جمله خیلی تکراری شده و حال

منم شاید ...

بعد از مسافرت دیگه کارام روبراه نشده ... نمیدونم چرا؟ چند روز پیش به نیوشاجان گفتم که

فک کنم نفرین شدم البته این یه شوخیه ... فک نکنین آدم خرافاتی هستم.

اصل ماجرا اینه که از وقتی اومدم هر روز یه کاری پیش میاد ... روزای اول دنبال خرید برای

مدرسه شازده ا بودم چون قبلش طبق سابقه لوبیای سحرآمیز بودن شازده ا ترجیح دادم بزارم

همون روزای نزدیک مدرسه فرم رو تهیه کنم براشون تا آخر سال کوچیک نشه و به همین خاطر

خوردیم یه شلوغی اواخر تابستون و... بعد هم که طبق یه قرار قبلی با خودم تصمیم گرفتن اولین

جشن تولد برای مامان همسری رو عملی کردم و تا چند روز درگیر اون ماجراها بودم. بعد هم که

مادر همسری اینا گروهی رفتن کربلا و موندیم فقط من و یه خواهر همسری اینجا و کلی کار روی

سرمون اعم از آش پشت پا و مرتب کردن کارای برگشتشون... از این ماجراها که گذشت رسیدیم

به ماه محرم وعزاداری ها و دلم نمیومد که با نشستن پای سیستم از کارا عقب بیفتم وخدای نکرده

نشه برم عزاداری... حالا هم چند روزه مامان همسری مهمون ما شدن دوباره و خب به تبع حضور

ایشون رفت و آمدها بیشتر شده و میشه گفت تقریبا هر روز یه برنامه غیرمترقبه داریم مثلا همین دیروز بعد این که همه کارا رو مرتب کردم موقع اذان ظهر شد تا اومدم نماز بخونم و بیام درست 

از مهمون داری اصلا بدم نمیاد ولی یه جورایی کلافه ام واسه همین که وقت نمیکنم یه روز آروم

برای خودم داشته باشم ولی ته ته همه این کلافگی حس این چیزها بهم آرامش میده :

 

خدا روشکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمونی رو جمع کنم این یعنی من در میان دوستام بودم!

 

خداروشکر که باید زمینارو بشویم و پنجره هارو تمیز کنم این یعنی من خونه ای دارم!

 

خداروشکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم، این یعنی توان سخت کارکردن را دارم!

 

خداروشکر که اینهمه شستنی و اتوکردنی دارم، این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم!


خداروشکر که هرروز صبح زود باید با صدای زنگ ساعت بیدارشوم، این یعنی من هنوز زنده ام!

 

خداروشکر که گاهی اوقات بیمار میشوم، این یعنی به یاد می آورم که اغلب اوقات سالم هستم!


خداروشکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند، این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم!

 

خداروشکر که سروصدای همسایه ها را میشنوم، این یعنی میتوانم بشنوم!

 

خداروشکر که خرید هدیه جیبم رو خالی میکنه این یعنی عزیزانی دارم که میتونم براشون هدیه بخرم!

 

خداروشکر...

خداروشکر...

خداروشکر...

خیلی دوس دارم این خداروشکرارو؛ خیلی قشنگن مگه نه؟

 

پ ن 1 : ازتون واقعا ممنونم ... از شمایی که هیچ وقت تنهام نمیزارین . با کامنت هاتون بهم انرژی میدین.

پ ن 2 : از امروز به بعد به توصیه یکی از دوستان بزرگوار عنوان غیرعددی برای پست هام میزارم و سعی میکنم برچسب برای موضوع ها بزارم البته برچسب گذاشتن رو خوب بلد نیستم و این خیلی کار زمان بریه اونم تو این اوضاع من و با سیستمی که گاه و بیگاه خل میشه و هنگ میکنه... از رزمنده سایبری بزرگوار برای دقت نظرشون ممنونم.

 



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ | 14:0 | نویسنده : بانو |

ارمغان تاریکی را به خاطر دارید؟

اسید پاشی اصفهان !

این‌بار ارمغان تاریکی نیست، ارمغان منافقین پست و کثیف است…

این را بخاطر داشته باشید:

◄ آمر به معروف، 【علی خلیلی】 بود که شاهرگش را برای دفاع از ناموس مردم داد…

 

◄ آمر به معروف 【سیدعلی بهشتی】 است که در قبال کتک خوردن از دختران بدحجابی که با قول لیّن آنها را به حجاب دعوت کرده بود سکوت میکند… 

◄ آمر به معروف جانباز جلیل القدر، 【دکتر خباززاده】 است که برای امر به معروف از یک مشت اراذل و اوباش کتک میخورد !

 

◄ آمر به معروف 【مسعود مددخانی】 است که 19 سال روی تخت می‌خوابد و سقف را نگاه میکند به تاوان دفاع از ناموس مردم… 

◄ آمر به معروف 【حجة‌الاسلام فروزش】 است که برای دفاع از ناموس مردم چشمش را تخلیه کردند…

خلاصه اینکه آمر به معروف

✔ آسیب می‌بیند تا آسیب نبینند دختــــران پاکــــ سرزمینش…

✘ نه اینکه آسیب بزند تا با دمشان گردو بشکنند دشمنــــــــان انقــــــلابــــ !!

 

پ ن: ته حرفام اینه که بیایم یه کم حواسمون رو جمع کنیم ....

هروقت تو کشورمون یه موج ناخوشایند راه افتاده پشتش ردپای دشمنا رو میشه به وضوح دید.

این به بصیرت ما برمی گرده که زودتر دستشون رو بخونیم و نزاریم از با کوته فکری ما و

حرف های سخیف دل دوستان بشکنه و دشمن شاد بشیم .

حکایت انقلاب ما و دشمناش حکایت آدمیزاد و ابلیسه ... ا

بلیسی که قسم خورد تا قیام قیامت هرجور و به هرنیرنگی شده _ گاهی در لباس دوست

و گاهی در لباس دشمن_ باعث تیره روزی آدمی بشه. دشمنای ما هم همین جوری عمل

میکنن . یه روز با جنگ تحمیلی و ترور؛ وقتی نشد با تحریم و جنگ سرد ...هرروز با یه

دسیسه باعث جریحه دار شدن احساسات ملت غیور ما میشن. بیایم دشمنمون رو ساده

فرض نکنیم و بدونیم این مار خوش خط و خال هیچ وقت دلش برای ما نسوخته. هدفش

گرفتن استقلال و آزادی ماست و این که مارو تا به روز ملت دولت های دیگه مثل افغانستان

و مصر و .... نندازه از پا نمیشینه.

یه روز انگشت میزاره رو جوونایی که زیاد اعتقادات مذهبیشون محکم نیست و اون هارو

علیه دین و افراد مذهبی به خصوص روحانیت تحریک میکنه. یه روزم با موج جنگ سرد

بچه مذهبی های شیعه رو باعلم به غیرت مذهبی اونها روی ائمه معصومین(علیهم السلام)

علیه برادران سنی مذهبشون تحریک میکنه و میخواد باعث تفرقه بینشون بشه.

کاش هیچ وقت راه رو گم نکنیم ... اگه به گفته رهبر عزیزمون عمل کنیم کافیه برامون :

...من میخواهم به شما جوانها عرض كنم؛ شما براى اینكه ایران اسلامى را بسازید، یعنى هم ملت

و میهن عزیز و تاریختان را سربلند كنید، هم وظیفه‌ى خودتان را در مقابل اسلامِ باعظمت انجام

دهید - كه امروز اگر كسى براى سربلندى ایران اسلامى تلاش كند، هم به میهن خود، به ملت خود،

به تاریخ خود خدمت كرده است، هم به اسلام عزیز كه مایه‌ى نجات بشریت است، خدمت كرده - باید

بیدار باشید، باید هوشیار باشید، باید در صحنه باشید، باید بصیرت را محور كار خودتان قرار دهید.

مواظب باشید دچار بى‌بصیرتى نشوید.

 



تاريخ : یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ | 13:39 | نویسنده : بانو |

 
تعریف میــکرد :

همسرم توی حیــاط از روی ویلچر با صورت خورد زمیــن...
 
بعد که من دویــدم و از روی زمیــن بلنــدش کردم
 
دیــدم داره مثل ابـر بهار گریــه میکنه...
 
با تعجب بهش گفتم: حاجی شما توی ایـن سالهای مجروحیتت یــه بار آخ نگفتی ، چی شده؟!
 
گفتش:  نمی دونستم زمیــن خوردن با صــورت اینـقدر درد داره ...

 
 
السلام علیک یا قمر بنی هاشم یا ابوالفضل العباس علیه السلام


تاريخ : شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ | 13:49 | نویسنده : بانو |
راست گفته اند عالم از چهار عنصر تشکیل شده :
 
آب ، آتش ، خاک ، هوا …
 
آبی که از تو دریغ کردند
 
آتشی که در خیمه گاهت افتاد
 
خاکی که شد سجده گاه و طبیب دردها
 
و هوایی که عمری ست افتاده در دل ها …
 
ترکیب این چهار عنصر می شود کـــــــــــــــربلا …
 

                                                                        سیــد علی هاشمیان
 
 
 
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِاللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ

عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ[اَبَداً] ما بَقیتُ وَبَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ

وَلاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ

وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ

وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ

وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
 
 


تاريخ : شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ | 13:35 | نویسنده : بانو |
یهنی اینقد که امروز عشقولانه از خودم در وَکَردَم ( منحرف نباشین ... برای این که بگیرین منظورم

چیه یه نیگا به پست 431 بندازین ) دیگه تا آخر عمرم از هرچی عشق در وَکَردَنه حالم بد

میشه. اینقده بوی کتلت تو سرمه حالت تنوع گرفتم این دفعه دیگه تصخیر من نبودهـــــــا 

برای یه دعوت دوستانه _ از طرف همسری برای میان وعده_ پیشنهاد درست کردن طعام عشق

رو دادم و ایشون با کلی معذرت خواهی که خب خیلی تو زحمت میفتی و من راضی نیستم و این

حرفا عاقبت اوکی رو داد و این چنین شد که من به اندازه یه آشپز رسمی امروز کتلت درست نمودم .

جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود ولی باور کنین من که هیچ وقت فکر نمیکردم از این غذا بدم

بیاد امروز با بدبختی یه کم مزه اش کردم تا بدونم طعمش خوب شده یا نه؟

حالا منتظرم همسری برگرده وببینم بقیه مزه اشو دوست داشتن یا نه؟ آخه تا الان که همسرای

دوستای دیگه سالاد الویه و کوکوسبزی یا سیب زمینی درست کردن و کسی زیر بار کتلت نرفته

بوده.امیدوارم خوششون اومده باشه. 

 

 



تاريخ : سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ | 19:58 | نویسنده : بانو |
حسابی عصبی ام  دیروز یه قالب گذاشتم و امروز اومدم دیدم حذف شده وبعد فهمیدم کلا

قالب های اون سایت کداش ارور میده  یهنی رسمــــــــــــــــا مُردَم تا این قالبو پیدا کردم

واقعا دیگه داشت گریه ام در میومد  خجسته هم خودتونین ... والـــــــا 

خب دوساعت بشینی و تمام سایتای قالب رو بگردی ولی یا قالبش به بلاگفا نخوره یا خوشگل

نباشه اون وقت حتما حالمو درک میکنین. دیگه از این بهتر پیدا نکردم. داشتم ناامید میشدم و

می خواستم برگردم یه قالب بی مناسبت بزارم. امروزم که اینجوری وقتم گرفته شد .

خدایـــــــــا پس کی میشه کارا مرتب بشه؟!! هنوز خیلی از دوستارو نرفتم سربزنم به کلبه هاشون .

واقعا شرمنده اشون هستم. خداکنه ازم دلخور نشن 



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۳ | 11:54 | نویسنده : بانو |

هر چند خط بیعت ما نیست کوفی


تردید در آن ، از غم نان ، کشت ما را


ما بر نمی گردیم از عشق تو ، مولا !


هر چند نَفسِ سُست پیمان ، کشت ما را


آدینه آمد نازنین ! اما تو ... ؟!  آری


دوری ز تو ای حضرت جان ! کشت ما را



ماه دوازدهم آمد


ولــــی


"مـــاه" دوازدهم نیامد...



تاريخ : جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ | 2:25 | نویسنده : بانو |

ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻋﻄﺮ ﺧﺎصی ﺩﺍﺭﺩ !

ﮔﺎﻫﯽ ، ﺑﺮﺧﯽ ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻮﯼ ﺧـــﺪﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﻣﺜﻞ ﻣــــــــــــــﺎﺩﺭ …




تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ | 20:1 | نویسنده : بانو |
كاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمی ترسیدی....

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس!

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربت تو سینه ی دلسوزی نیست


کاش می دانستی ... کاش می فهمیدی!!!



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ | 12:59 | نویسنده : بانو |
بازم اومدم

خوشحالم ... بعد این همه کلافگی بهترین هدیه ای که فکر میکردم داره نصیبم میشه. دیروز

مامان خبر داد که آخرهفته میخوان با داداش کوچیکه و مامان جون عزیزم و خالۀ گلم بیان

خونمون ،حیف که بابای عزیزم به خاطر کار نمیتونه بیاد باهاشون .البته خاله و مامان جون

نمیمونن پیشمون , بس که عشق حرم هستن و برای راحت رفت و آمد کردن نزدیک حرم

جایی رو گرفتن. ناراحت کننده است که از پذیراییشون محروم میشم ولی خب میبینم حق دارن

و با موندن خونه ما خیلی اذیت میشن برای زیارت مخصوصا مامان جون گلم  که پله پائین و

بالا رفتن براش یه کم مشکل شده.قربون مامان گلم بشه که با همه سختیاش بازم حتما روزی

یه بار میره البته بماند که هربار چندین ساعت طول میکشه ولی یه جوری میره که تو ساعت

خواب و مدرسه شازده ه ا باشه که بیشتر پیش ما باشن. و اما کار جالب فامیل (اقوام مادریم)

اینجاست که وقتی میان مشهد میرن نزدیک حرم جایی رو میگیرن و بعد تازه مارو هم دعوت

میکنن . اون وقته که همسری کلی شاکی میشه که الان هم که شما اومدین مشهد ما باید مهمونی

پیشتون بیایم؟ و بعد با کلی التماس و درخواست یکی دو وعده قدم رو چشم ما میزارن.

فقط شانس آوردم مامان اینا و برادرم تهران هستن وگرنه با این کاراشون همسری هم برای

تلافی تهدید کرده بود که ماهم وقتی بریم تهران میریم شاه عبدالعظیم ع جایی رو میگیریم و زنگ

میزنیم که ما تهرانیم بیاین پیشمون ....

واقعا شانس آوردم وگرنه مونده بودم این تهدید همسری رو کجای دلم بزارم والـــــــــــــــــــا



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ | 10:15 | نویسنده : بانو |
سلام و صدتا سلام به همه ی شما مهربونای عزیز

امیدوارم همگی خوب باشین .... منم به لطف خدا و محبت شما دوستان گلم حالم اگه بگم

خیلی خوب کم گفتم ... عالــــــــــیه

جاتون خالی به قرار عاشقی رسیدم اونم با آرامش ..... تو چهار تا ۵ شنبه ای که گذشت

دوهفته اش به قرار نرسیدم   فقط به همسری گفتم حداقل از بیرون حرم به آقا عرض

ارادتی داشته باشیم. هفته سوم دیگه حسابی کلافه شده بودم . اتفاقا مامان همسری خونمون

بود . صبحش همسری داشت میرفت سرکار که بهش گفتم:من میرم حرم . گفت چه جوری ؟

مادر که اینجان . گفتم: اشکال نداره ، همگی باهم میریم . گفت: اذیت میشین. گفتم: نگران

نباش .... اینجوری شد که با کله شق بازی تونستیم بریم حرم و این دفعه یه جور خاصی بهم

چسبید چون هم دوهفته بود حرم نرفته بودم و باورم نمیشد این هفته جوربشه بتونم و هم این

که مامان همسری هم که دیگه به خاطر پادرد نمیتونن تنها حرم برن بردیمشون زیارت اونم

بدون همسری واسه همین براشون خیلی غیر منتظره بود و حسابی خوشحال شدن  هفته

چهارم اما همسری هم مرخصی گرفت و باهامون اومد . اما این هفته همونطور که قبلا گفتم

دیگه نمیتونست به خاطر مشغله شدیدش بیاد و تو فکر بودم چه جوری برنامه هارو جفت و

جور کنم چون شبش هم قرار بود خونه مامان همسری بمونیم...... اما از اون جا که آقا (ع)

هیچ وقت تنهام نزاشته و هوای دلمو داشته برنامه هارو درست کرد اونم چه جـــــــــــور 

 قربونش برم که این قد هوای همه دوستداراشو داره. منم به نیابت دوستان گلم نماز خوندم و

سعی کردم تک تک نام ببرم همگی رو و برای همه دعا کردم  چون مطمئنم برای این لطف

آقا (ع) نسبت به من روسیاه دعای دوستان گلی مثل شما با اون صفای قلبیتون حتما تاثیر

داشته. امیدوارم همه ی آرزومندان زیارت آقا(ع) زودتر توفیق زیارت نصیبشون بشه وبه

همه ی آرزوهای قشنگشون برسن. 

                                                                                      التماس دعا 

 

پ ن : این عکس رو وقتی داشتیم از راهپیمایی ۲۲ بهمن برمیگشتیم گرفتم .

یکی از صدها جلوه ی  خلاقیتی بود که تو مسیر دیدیم. هنرمندی دخترخانومی بود که نظرم

رو جلب کرد . اولش روبانهای دستش و بعد با چسب های پشت دستش کنجکاو شدم و با

دیدنش کلی کیف کردم. ازش خواهش کردم ازش عکس بگیرم و ایشونم اجازه دادن . البته

اینقدر نور شدید بود که اونجا اصلا نمیدیدم چی عکس گرفتم. اگه کیفیتش پایینه واسه عدم تبحر

عکاسه   به خوبی خودتون ببخشین

 

7mdgjkff4z4r2od2ep9.jpg

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 11:33 | نویسنده : بانو |

وای خــــــــــــــدای من

چه جوری ازت تشکر کنم؟ یعنی تو این حال خراب این بهترین هدیه بود واسم. ازت

ممنونم . وقتی خبرو شنیدم میخواستم از خوشحالی جیغ بکشم . یهو یه آرامشی اومد

تو دلم که برای خودم غیرقابل باور بود. بعد اون شوک تو کلبه دیگه فک نمیکردم به

این زودیا حالم سرجاش بیاد. دیشبش به همسری گفته بودم فردا منو میبری حرم که با

جواب منفیش روبرو شدم اونم بابت مشغله شدید کاریش . بعد که از کلبه با اون حال

خراب رفتم خودمو مشغول آشپزی کردم اونم پرکارترین غذا (پیراشکی) که تا اومدن

همسری حواسم پرت بشه. همسری که اومد جاتون خالی بعد ناهار یهو با خبرش منو

شوکه کرد:

همسری: قراره بازم 5 شنبه ها تعطیل باشیم .

من: یعنی فردا هم تعطیلین؟

همسری: اوهوم

من : واااااااااااااااای خداروشکـــــــــــر

و اینجوری بود که یهو آب ریختن رو آتیش قلبم و این بار اشک شادی و بغض شیرین

گریبانگیرم شد...

دوباره شدم بانوی خجسته ی قبلی  بر خودم واجب دونستم که بیام از مسئولین تشکر

کنم که اینقدر زود متوجه شدن اینجوری راندمان کاری خیلی بهتر خواهد بود وبرنامه هارو

برگردوندن به صورت قبل . فک نکنین که من آدم قدرنشناسی هستم و فقط بلدم نق بزنم

 تا الانم کلی براشون دعا کردم

خداکنه آقا بازهم بطلبه و از این به بعد بتونم به قرار عاشقیمون برسم

ممنونم از شما دوستای خوبم که میدونم این همه لطف خدا حتما بابت دعاهای از صمیم قلب

شماست شمایی که وجودتون برام یه دنیا امید میاره منو شرمنده لطف خودتون میکنین

همیشه ... ببخشید که با این دلتنگیهام گاهی ناراحتتون میکنم



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ | 17:10 | نویسنده : بانو |
اول از همه سلام و درود بر ملت غیور کشورم که بازهم حماسه ای بزرگ آفریدن و با

حضور پرشکوهشون مشت محکمی بر دهان یاوه گویان زدن .

بعد هم سلام به شما دوستان خوبم

خواستم بیام و بنویسم ولی انگار بازی های این روزها نمیخواد بزاره حال من درست باشه.

حالم از کامنت یکی خوانندگان وبلاگی حسابی گرفته شد.

نتونستم اینو ننویسم ...... خواستم بهشون همینجا بگم که این کلبه ی مجازی رو ساختم به

هزار و یک دلیل که اصلی ترینش از اسمش کاملا مشخصه . میدونم گنهکارم و روسیاه ولی

کیه که ادعا داشته باشه که کاملا پاکه و خودش رو خوب بدونه. من حتی تو خیابونم که راه

برم و فردی رو با قیافه واقعا جلف ببینم اصلا ذره ای به این فکر نمیکنم که از ایشون بهترم.

از کجا معلوم که اون فرد نزد خدا آبروی بیشتری از من ظاهرالصلاح نداشته باشه . من از این

در عجبم که خدای ستارالعیوبم تمام گناهان مارو میبینه و اون هارو میپوشونه ولی بنده هاش

چیزی رو که به چشم خود ندیدن و اصلا در موردش مطمئن نیستن به زبون میارن و فریادش

میزنن. بیایم زبونمون رو نگه داریم و با قضاوت عجولانه در مورد دیگران بار گناهی برای

خودمون نخریم. ما چه میدونیم حتی اگه فردی به گناهی دچار شده تو اون لحظه توبه نکرده

باشه و خدای ارحم الزاحمین اون رو نبخشیده باشه ؟؟؟؟

یه کمی انصاف داشته باشیم و قلبی رو با حرفامون نرنجونیم .


پ ن 1: حالم حسابی بهم ریخته است. الهی شکر که خواهر خوبم منتظر عزیزم اومدن و با

کامنتشون آرومترم کردن .شاید چندروزی نتونم بیام. کلی کار سرم ریخته توخونه .میخواستم

بیام اینجا که از خستگی هام و دلتنگی هام کم کنم که میبینم انگار به ما نیومده آرامش . پس

فعلا سعی میکنم با سرگرم کردن خودم با کار خونه حواسمو پرت کنم تا آرام بشم و برگردم

لطف دوستان عزیزم رو که منو همیشه با خوبیاشون شرمنده کردن جبران کنم. منو ببخشید

ولی به قول مامان عزیزم من فقط یه اعصاب دارم وقتی اعصابم ازجایی دیگه هم خورد بشه

نمیتونم مثل قبل آروم باشم . منو ببخشید توروخدا... برمیگردم و به همه سرمیزنم.


پ ن 2: دوستان عزیزی که جدیدا  خواننده وبلاگم شدن و لطف کردن برام کامنت گذاشتن به

رسم عادت همیشگی بر خودم واجب میدونم که اول به وبلاگشون سربزنم و بعد کامنتشون رو

تائید کنم. چون الان اصلا حوصله ندارم بعدا سرفرصت و با آرامش میام بهشون سرمیزنم.

اگه کامنتتون تائید نشده علتش همینه. فعلا همین جا ازحضور گرمتون تشکر میکنم.



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ | 11:55 | نویسنده : بانو |
پیروزی انقلاب اسلامی در ایران تنها یک حادثه داخلی برای تغییر یک رژیم سیاسی نبود. بلکه

همان‌گونه که بسیاری از دولتمردان آمریکائی،اسرائیلی و اروپائی در خاطرات خود از آن روزها

تعبیر کرده‌‌اند "انقلاب از دیدگاه آنان زلزله‌ای ویرانگر برای جهان غرب بود."

در همۀ سال های پس از انقلاب، حضور مردم یک جورهایی غیرمنتظره و اعجاب آور بوده است.

بهمن هایی را پشت سر گذاشته ایم که برخی شان جداً دوست دارانِ انقلاب را نگران کرده بود که

نکند مردم این بار نیایند، کم تر بیایند؛ دشمنانِ انقلاب، برخی از همین بهمن ها خیلی مطمئن بودند

که مردم صحنه را خالی خواهند کرد؛ اما مردم همیشه آمدند؛ هر سال، پرشورتر....

 

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر رفت، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه نیکان همگی بار سفر بربستند
شیرمردی چو علی خامنه ای هست هنوز

گر امام شهدا نیست کنون در برمان
خلف صالح و مظلوم علی هست هنوز...


ما هم فردا می آییم تا به امام (ره) و شهدا ثابت میکنیم وارثان خوبی برای انقلابی که حاصل

خون ها و تلاش های پدران و مادرانمان بوده هستیم.

ما همه می آییم با قدرت هم می آییم!

می آییم تا جشن انقلاب را گرامی بداریم!

می آییم تا به بدخواهان انقلاب بگیم اگر مشکل داریم اگر اختلاف نظر داریم، هرگز وحدت کلمه

که رمز پیروزی انقلاب بود را فراموش نخواهیم کرد.

ما می آییم تا ثابت کنیم این عشق تحریم شدنی نیست...

با   قوّت   ذکر   یا علی   می آییم

از  بهر  حمایت    ولی    می آییم

بر  دشمن  انقلاب   فریاد  کشیم 

ما باز به بیعت علی می آییم...

 وعــده ما 22 بهمن

  خلق حماسه ای دیگــر

 



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ | 16:28 | نویسنده : بانو |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.