یه بغل آغوش خدا
من دلم یک بغل آغوش خدا میخواهد.

سلام به همگی

چند وقته آپ نکردم و دلم برای کلبه تنگ شده . میدونم این جمله خیلی تکراری شده و حال

منم شاید ...

بعد از مسافرت دیگه کارام روبراه نشده ... نمیدونم چرا؟ چند روز پیش به نیوشاجان گفتم که

فک کنم نفرین شدم البته این یه شوخیه ... فک نکنین آدم خرافاتی هستم.

اصل ماجرا اینه که از وقتی اومدم هر روز یه کاری پیش میاد ... روزای اول دنبال خرید برای

مدرسه شازده ا بودم چون قبلش طبق سابقه لوبیای سحرآمیز بودن شازده ا ترجیح دادم بزارم

همون روزای نزدیک مدرسه فرم رو تهیه کنم براشون تا آخر سال کوچیک نشه و به همین خاطر

خوردیم یه شلوغی اواخر تابستون و... بعد هم که طبق یه قرار قبلی با خودم تصمیم گرفتن اولین

جشن تولد برای مامان همسری رو عملی کردم و تا چند روز درگیر اون ماجراها بودم. بعد هم که

مادر همسری اینا گروهی رفتن کربلا و موندیم فقط من و یه خواهر همسری اینجا و کلی کار روی

سرمون اعم از آش پشت پا و مرتب کردن کارای برگشتشون... از این ماجراها که گذشت رسیدیم

به ماه محرم وعزاداری ها و دلم نمیومد که با نشستن پای سیستم از کارا عقب بیفتم وخدای نکرده

نشه برم عزاداری... حالا هم چند روزه مامان همسری مهمون ما شدن دوباره و خب به تبع حضور

ایشون رفت و آمدها بیشتر شده و میشه گفت تقریبا هر روز یه برنامه غیرمترقبه داریم مثلا همین دیروز بعد این که همه کارا رو مرتب کردم موقع اذان ظهر شد تا اومدم نماز بخونم و بیام درست 

از مهمون داری اصلا بدم نمیاد ولی یه جورایی کلافه ام واسه همین که وقت نمیکنم یه روز آروم

برای خودم داشته باشم ولی ته ته همه این کلافگی حس این چیزها بهم آرامش میده :

 

خدا روشکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمونی رو جمع کنم این یعنی من در میان دوستام بودم!

 

خداروشکر که باید زمینارو بشویم و پنجره هارو تمیز کنم این یعنی من خونه ای دارم!

 

خداروشکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم، این یعنی توان سخت کارکردن را دارم!

 

خداروشکر که اینهمه شستنی و اتوکردنی دارم، این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم!


خداروشکر که هرروز صبح زود باید با صدای زنگ ساعت بیدارشوم، این یعنی من هنوز زنده ام!

 

خداروشکر که گاهی اوقات بیمار میشوم، این یعنی به یاد می آورم که اغلب اوقات سالم هستم!


خداروشکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند، این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم!

 

خداروشکر که سروصدای همسایه ها را میشنوم، این یعنی میتوانم بشنوم!

 

خداروشکر که خرید هدیه جیبم رو خالی میکنه این یعنی عزیزانی دارم که میتونم براشون هدیه بخرم!

 

خداروشکر...

خداروشکر...

خداروشکر...

خیلی دوس دارم این خداروشکرارو؛ خیلی قشنگن مگه نه؟

 

پ ن 1 : ازتون واقعا ممنونم ... از شمایی که هیچ وقت تنهام نمیزارین . با کامنت هاتون بهم انرژی میدین.

پ ن 2 : از امروز به بعد به توصیه یکی از دوستان بزرگوار عنوان غیرعددی برای پست هام میزارم و سعی میکنم برچسب برای موضوع ها بزارم البته برچسب گذاشتن رو خوب بلد نیستم و این خیلی کار زمان بریه اونم تو این اوضاع من و با سیستمی که گاه و بیگاه خل میشه و هنگ میکنه... از رزمنده سایبری بزرگوار برای دقت نظرشون ممنونم.

 


برچسب‌ها: حس کلافگی, خاطرات, شکر خدا, تشکر
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 توسط بانو

ارمغان تاریکی را به خاطر دارید؟

اسید پاشی اصفهان !

این‌بار ارمغان تاریکی نیست، ارمغان منافقین پست و کثیف است…

این را بخاطر داشته باشید:

◄ آمر به معروف، 【علی خلیلی】 بود که شاهرگش را برای دفاع از ناموس مردم داد…

 

◄ آمر به معروف 【سیدعلی بهشتی】 است که در قبال کتک خوردن از دختران بدحجابی که با قول لیّن آنها را به حجاب دعوت کرده بود سکوت میکند… 

◄ آمر به معروف جانباز جلیل القدر، 【دکتر خباززاده】 است که برای امر به معروف از یک مشت اراذل و اوباش کتک میخورد !

 

◄ آمر به معروف 【مسعود مددخانی】 است که 19 سال روی تخت می‌خوابد و سقف را نگاه میکند به تاوان دفاع از ناموس مردم… 

◄ آمر به معروف 【حجة‌الاسلام فروزش】 است که برای دفاع از ناموس مردم چشمش را تخلیه کردند…

خلاصه اینکه آمر به معروف

✔ آسیب می‌بیند تا آسیب نبینند دختــــران پاکــــ سرزمینش…

✘ نه اینکه آسیب بزند تا با دمشان گردو بشکنند دشمنــــــــان انقــــــلابــــ !!

 

پ ن: ته حرفام اینه که بیایم یه کم حواسمون رو جمع کنیم ....

هروقت تو کشورمون یه موج ناخوشایند راه افتاده پشتش ردپای دشمنا رو میشه به وضوح دید.

این به بصیرت ما برمی گرده که زودتر دستشون رو بخونیم و نزاریم از با کوته فکری ما و

حرف های سخیف دل دوستان بشکنه و دشمن شاد بشیم .

حکایت انقلاب ما و دشمناش حکایت آدمیزاد و ابلیسه ... ا

بلیسی که قسم خورد تا قیام قیامت هرجور و به هرنیرنگی شده _ گاهی در لباس دوست

و گاهی در لباس دشمن_ باعث تیره روزی آدمی بشه. دشمنای ما هم همین جوری عمل

میکنن . یه روز با جنگ تحمیلی و ترور؛ وقتی نشد با تحریم و جنگ سرد ...هرروز با یه

دسیسه باعث جریحه دار شدن احساسات ملت غیور ما میشن. بیایم دشمنمون رو ساده

فرض نکنیم و بدونیم این مار خوش خط و خال هیچ وقت دلش برای ما نسوخته. هدفش

گرفتن استقلال و آزادی ماست و این که مارو تا به روز ملت دولت های دیگه مثل افغانستان

و مصر و .... نندازه از پا نمیشینه.

یه روز انگشت میزاره رو جوونایی که زیاد اعتقادات مذهبیشون محکم نیست و اون هارو

علیه دین و افراد مذهبی به خصوص روحانیت تحریک میکنه. یه روزم با موج جنگ سرد

بچه مذهبی های شیعه رو باعلم به غیرت مذهبی اونها روی ائمه معصومین(علیهم السلام)

علیه برادران سنی مذهبشون تحریک میکنه و میخواد باعث تفرقه بینشون بشه.

کاش هیچ وقت راه رو گم نکنیم ... اگه به گفته رهبر عزیزمون عمل کنیم کافیه برامون :

...من میخواهم به شما جوانها عرض كنم؛ شما براى اینكه ایران اسلامى را بسازید، یعنى هم ملت

و میهن عزیز و تاریختان را سربلند كنید، هم وظیفه‌ى خودتان را در مقابل اسلامِ باعظمت انجام

دهید - كه امروز اگر كسى براى سربلندى ایران اسلامى تلاش كند، هم به میهن خود، به ملت خود،

به تاریخ خود خدمت كرده است، هم به اسلام عزیز كه مایه‌ى نجات بشریت است، خدمت كرده - باید

بیدار باشید، باید هوشیار باشید، باید در صحنه باشید، باید بصیرت را محور كار خودتان قرار دهید.

مواظب باشید دچار بى‌بصیرتى نشوید.

 


برچسب‌ها: ارمغان تاریکی, توطئه دشمن, اسیدپاشی, امر به معروف و نهی از منکر, تحمیق افکار
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم آبان 1393 توسط بانو

 
تعریف میــکرد :

همسرم توی حیــاط از روی ویلچر با صورت خورد زمیــن...
 
بعد که من دویــدم و از روی زمیــن بلنــدش کردم
 
دیــدم داره مثل ابـر بهار گریــه میکنه...
 
با تعجب بهش گفتم: حاجی شما توی ایـن سالهای مجروحیتت یــه بار آخ نگفتی ، چی شده؟!
 
گفتش:  نمی دونستم زمیــن خوردن با صــورت اینـقدر درد داره ...

 
 
السلام علیک یا قمر بنی هاشم یا ابوالفضل العباس علیه السلام

نوشته شده در تاريخ شنبه دهم آبان 1393 توسط بانو

راست گفته اند عالم از چهار عنصر تشکیل شده :
 
آب ، آتش ، خاک ، هوا …
 
آبی که از تو دریغ کردند
 
آتشی که در خیمه گاهت افتاد
 
خاکی که شد سجده گاه و طبیب دردها
 
و هوایی که عمری ست افتاده در دل ها …
 
ترکیب این چهار عنصر می شود کـــــــــــــــربلا …
 

                                                                        سیــد علی هاشمیان
 
 
 
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِاللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ

عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ[اَبَداً] ما بَقیتُ وَبَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ

وَلاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ

وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ

وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ

وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
 
 

نوشته شده در تاريخ شنبه دهم آبان 1393 توسط بانو

یهنی اینقد که امروز عشقولانه از خودم در وَکَردَم ( منحرف نباشین ... برای این که بگیرین منظورم

چیه یه نیگا به پست 431 بندازین ) دیگه تا آخر عمرم از هرچی عشق در وَکَردَنه حالم بد

میشه. اینقده بوی کتلت تو سرمه حالت تنوع گرفتم این دفعه دیگه تصخیر من نبودهـــــــا 

برای یه دعوت دوستانه _ از طرف همسری برای میان وعده_ پیشنهاد درست کردن طعام عشق

رو دادم و ایشون با کلی معذرت خواهی که خب خیلی تو زحمت میفتی و من راضی نیستم و این

حرفا عاقبت اوکی رو داد و این چنین شد که من به اندازه یه آشپز رسمی امروز کتلت درست نمودم .

جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود ولی باور کنین من که هیچ وقت فکر نمیکردم از این غذا بدم

بیاد امروز با بدبختی یه کم مزه اش کردم تا بدونم طعمش خوب شده یا نه؟

حالا منتظرم همسری برگرده وببینم بقیه مزه اشو دوست داشتن یا نه؟ آخه تا الان که همسرای

دوستای دیگه سالاد الویه و کوکوسبزی یا سیب زمینی درست کردن و کسی زیر بار کتلت نرفته

بوده.امیدوارم خوششون اومده باشه. 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393 توسط بانو

حسابی عصبی ام  دیروز یه قالب گذاشتم و امروز اومدم دیدم حذف شده وبعد فهمیدم کلا

قالب های اون سایت کداش ارور میده  یهنی رسمــــــــــــــــا مُردَم تا این قالبو پیدا کردم

واقعا دیگه داشت گریه ام در میومد  خجسته هم خودتونین ... والـــــــا 

خب دوساعت بشینی و تمام سایتای قالب رو بگردی ولی یا قالبش به بلاگفا نخوره یا خوشگل

نباشه اون وقت حتما حالمو درک میکنین. دیگه از این بهتر پیدا نکردم. داشتم ناامید میشدم و

می خواستم برگردم یه قالب بی مناسبت بزارم. امروزم که اینجوری وقتم گرفته شد .

خدایـــــــــا پس کی میشه کارا مرتب بشه؟!! هنوز خیلی از دوستارو نرفتم سربزنم به کلبه هاشون .

واقعا شرمنده اشون هستم. خداکنه ازم دلخور نشن 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم آبان 1393 توسط بانو

السلام عليكم يا اباصالح المهدى(عج)

السلام عليك يا امين الله فى ارض و حجته على عباده

يا صاحب الزمان آجرک الله

.

فرارسیدن ماه محرم  را بر ساحت مقدس ولی عصر عج و رهبر فرزانه دامة ظله

و شما دوستان بزرگوارم و تمام عاشقان حسین علیه السلام

تسليت و تعزیت عرض مي‌نمايم.

 

 

پیچیدهـ شــَـــمیمتــــ هـــمهـــــــ جا ای سَــر بیـــــ تن

 

چون شیهشهـ یـــِ عطریـــ که سَرشـــ گُمــــــ شده باشد....

 

 

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِاللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ

عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ[اَبَداً] ما بَقیتُ وَبَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ

وَلاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ

وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ

وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ

وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

.

.

.

التـــــــماس دعـــــــــا

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم آبان 1393 توسط بانو

 

سلام

دلم نمیخواست تا به کلبه هاتون سر نزدم پست جدید بزارم ولی برای پیدا کردن

یه جمله زیبا وارد این وبلاگ

http://www.mylife-68.blogfa.com/ (جملات زیبا+18 ــ علیرضا کشاورز)

شدم و اولین پستی که دیدم بدجوری حس خجسته بازی رو تو وجودم زنده کرد

و باعث شد یه قیافه ام این شلکی  بشه . اونجا نوشته بود:

 

کتلت یک غذا نیست ، یک فرهنگ است ....

فرهنگی که میشود در آن بی نهایت

مادر خسته ای را تصور کرد که پای گاز ایستاده

و با دست های

کشیده و جوان و پیر و بی رمق

آن را شکل می دهد و در روغن داغ میریزد...

باور کنید از بین تمام غذاها

کتلت نماد عشق مادر به خانواده است...

 

آغــــــــا (آقــــــــــا) بدجور با مطلبه حال کردم. یعنی حالا بر من واضح و مبرهن

شد که کدبانویی عاشق خانه و خانواده ام اصــــــــــن ... امروزم که کلی از خودم

عشقولانه در وَکردم فقط حیف که قدر نمی دونن و من حتی با وجود این که به

خودم قول دادم تحریم کتلتیشون کنم بازم حریف این دل رحیمم نمیشم .

تحریمم علتش این بود که شازده ا بعد چندبار که البته به صورت اتفاقی و از روی

اضطرار مجبور شدم با فاصله خیلی کم (دو سه روز یه بار) کتلت درست کنم ؛ با

اشاره های رذالتبار منو یاد مامانه تو فیلم "حوض نقاشی" انداختن.

باید این جملات رو براشون بخونم تا بدونن چه گوهری نصیبشون شده ... والـــــــــا

شما هم اگه مامان یا همسرتون کتلت براتون درست کرد حتما دستاشونو ببوسین .

این دسته خانوما فرشته ان بخـــــــــدا

برم دیگه ..... بغض بدجور گلومو گرفته   برم یه اسفند برا خودم دود کنم تا خودمو

چشم نکردم

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 توسط بانو

سلااااااااااااااام برگشتم 

دیگه واقعنی برگشتم

اما اول باید برم به دوستایی که به کلبه سرزدن سربزنم و جواب محبتاشون رو بدم

بعدا میام مطلب میزارم تو کلبه چون همین الان دقیقا 83 کامنت رو باید تائید کنم .

فک کنم حداقل دوسه روزی طول بکشه. به کامنتا پاسخ نمیدم تو کلبه تا کارا زودتر

پیش بره .

مرسی از همه ی دوستای گلم که منو این همه مورد لطف و محبت قرار دادن ....

ببخشید که دیر شد این بازگشت . بهدا توضیح میدم واستون

به شادی هاتون جبران کنم .... والـــــــــــــــــــــــــــــا

 

پ ن 1: از کامنت آخری شروع می کنم برای تائید چون میدونین که بخوام از اولی شروع

کنم هی باید صفحه عوض کنم و کلی زمان میبره.

پ ن 2 : دوستان عزیز شیدای عزیز تو وبلاگش ختم صلوات سه روزه گذاشته. در صورت

تمایل برای کسب اطلاعات بیشتر به آدرس : http://mohammadivu.blogfa.com/

مراجعه کنید.

پ ن 3: هرچی تلاش کردم به سه چهار تا وبلاگ بیشتر نتونستم سربزنم. آخه هرجا میرم

کلی پست نخونده هست. منو ببخشید اگه دیر میشه سرزدنم . بازم ممنون از محبتتون


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مهر 1393 توسط بانو

سلام و درود به همه ی دوستای بزرگوارم ... این ایام خجسته مخصوصا عید بزرگ غدیر رو به همه شما خوبان تبریک میگم.

واقعا شرمنده ام که نتونستم بیام این چندوقت که از مسافرت برگشتم. از خجالت آب میشم وقتی کامنتاتون رو میخونم وولی نشده که بیام و جواب محبتاتون رو بدم. یه کم مشغولیات باعث شده تا نرسم به کلبه و دوستان خوبم سربزنم و مطمئنم که مهم ترین دلیلش بی سعادتی منه . امیدوارم هرچه زودتر به کارا سر و سامون بدم و بیام و از وجود پرمهرتون استفاده کنم .

دل تنگتونم ..... منو ببخشید .

                                          امضاء: یک عدد بانوی شرمنده


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم مهر 1393 توسط بانو

کاش آدم ها می دانستند که در هر دیدار،یک تکه از یکدیگر را با خود می برند ؛

و چقدر اندک هستند آدم های سخاوتمندی که وقتی به خانه بر می گردی ،

می بینی تکه های شادی هایشان را در مشت های تو جا گذاشته اند.

انسانها در قلبهائی که عاشقشان هستند خواهند ماند حتی اگر دیگر نباشند…

دور شوند…

زیرا آن کسی که می ماند قسمتی از قلبش به همراه او که رفته است می رود

و آنچه می ماند از قلبش سرشار از آن قسمتی است که نیست.

تمام اینها بستگی به تاثیری که بر یکدیگر می گذارند دارد.

می شود فراموش شد برای همیشه و می شود جاودان ماند در قلبها و یادها تا ابد.

بستگی دارد چقدر قلبی را گرم کرده ایم.

 

 

 

خب دیگه ..... با اجازه اتون کم کم دارم آماده میشم برای رفع زحمت برای یه مدتی

که نمبدونم چندروز طول خواهد کشید ... بالاخره خدای مهربون بازم نگاهی رو به دل

تنگ من انداخت و بازهم نظر لطفی تا دل تنگی هارو تو چشمه ی محبت بی شائبه

عزیزانم از دل پاک کنم هرچند که هیچ وقت این شادی کامل نیست برام چون باعث

دوری از همسری عزیزتر از جانم میشه . فقط دعا میکنم زیاد بهش سخت نگذره

البته این جوری شرایط مساوی میشه ...... یعنی من پیش مامان اینا و ایشون هم

همین جور ولی باید اعتراف کنم وقتی آدم وارد دنیای متاهلی میشه دیگه

هیچ کسی جای همسر رو برای آدم پر نمیکنه وبدون همسر حتی تو بهترین شرایط

سخت میگذره و جای خالیش خیلی آدمو اذیت میکنه....خیلی کاش کار همسری

بهشون اجازه میداد تا من تنها نباشم . البته ایشون در آغاز و انتهای این سفر مارو

همراهی میکنه الهی شکر و توی مسیر تنها نیستیم و من از این بابت واقعا ازش

ممنونم (بدترین موقعیت تنها بودن تو مسیر رفت و آمد جاده ای هست و من همش

ازش فراری هستم حتی اگه قرار باشه با هواپیما برم و فقط دوساعت تنها بمونم )

محتاج دعای خیرتون هستم تا سفر خوب و پرباری داشته باشم ....اگه شرایط مهیا بشه

و دسترسی به نت داشته باشم حتما سرمیزنم به کلبه و دوستان ولی چون احتمالش

خیلی کمه این پست خداحافظی رو گذاشتم . البته هنوز یکی دوروز دیگه مونده ولی

چون باید آماده بشم برای سفر کمتر وقت میکنم بیام نت تو این ساعات باقیمونده ولی

تا جایی که بشه میام و کامنت هارو تائید میکنم و بهتون سرمیزنم .

دلم واستون تنگ میشه هــــــوآرتـــــــــآ ...... به خدای مهربون می سپآرمتون


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 توسط بانو


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 توسط بانو

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 توسط بانو

 

 

پ ن:

دقت کردین گاهی وقتا تو دنیای واقعی یا مجازی با بعضیا که برخورد میکنی چیزی

جز این به ذهنت نمیاد. واقعا که اعصاب خوردکن هستن این بعضیا


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم مرداد 1393 توسط بانو

هفدهم مرداد سالروز شهادت خبرنگار آسمانی "شهید صارمی" گرامی باد.

امیدوارم اصحاب رسانه همواره رهرو راه آزادمردان این عرصه باشند و رسالت

خطیر خود را از یاد نبرند.

پ ن : توجه کردین روز تولدم چه روز مهمیه؟ راستی روز تولد شما هم روز خاصیه تو تقویم ؟

نیوشاجونم رو میدونم روز جهانی انتقال خونه .... اصن اونم مث خودم خاصه


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مرداد 1393 توسط بانو



سلام بر مولایم...

 سلامی از سویدای دل یک انسان عاشق...

 امیدوارم حالتان در غیبت خوب باشد...

 مولای من


سلام مرا پذیرا باشید.

من آمده ام تا برایتان بنویسم ولی نمی دانم چه بنویسم...

 امروز جمعه است ، روزتان...

 ولی من این روز را تا لنگه ظهر خوابیدم...

 به فکرتان نبودم دعای ندبه شما را نخواندم مولای من مرا ببخش...

روز جمعه روز آرزوهاست...

روز عاشقان و منتظران است...

 مولای من می دانم که ظهورتان نزدیک است.

زود بیایید ..... زودتر

 که منتظرانتان دیگر طاقت دوری را ندارند.

اللهم عجل لولیک الفرج

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مرداد 1393 توسط بانو

 

 

خو چیه ؟ دلم خواست تولدمو به خودم تبریک بگم

فدای نیوشا(فاطمه) ی عزیزم بشم که منو ذوق مرگ کرد با پست تبریک

تولدم تو کلبه اش... عاشقتم گلم  برات بهترین هارو از خدای مهربون میخوام

نازنینم ....دل آرام باشی و شاد و سرحال خانومی


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مرداد 1393 توسط بانو

 

خوشبختی من
 
پیدا کردن تــــــــو
 
از میان این همه ضمیر بود
 
نازنینم
 

 

 

پ ن:

امروز جناب همسری اومده با کلی مِن مِن و بگم یا نگم بهم گفت :بیا باهم بریم

برای تولد یه خانومی میخوام یه چیزی بخرم.مدیونی فک کنی منظورم تویی ها

تو خوش سلیقه ای بیا نظرتو بگو .

گفتم: خیلی پررویی . خب میرفتی با یکی دیگه می خریدی.

برگشته میگه: می خواستم با یکی از آبجیا برم ولی دیدم سلیقه تو خاصه گفتم همون

از تو نظر بخام بهتره .

گفتم: من که عمرا بیام بچه پررو ... اصن برو پولشو بده بهش بده خودش بره بخره.

با کمال چشم سفیدی گفت : پول نمیدم چون خرجش میکنه و برای خودش چیزی

نمیخره .

 

یهنی من کشته مرده این سورپرایز کردنشم ..... البته منم از ایشون بدترم و حالشو

گرفتم و به هرنحوی از زیرش دررفتم .


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 توسط بانو

آهای فلانی . . .

 

یادت باشد . . .


او زاده ی مرداد است . . .


کم حوصله است . . .


ظاهرش جدی است . . .


اما دلی دارد که مهربانیش به وسعت یک اقیانوس است . . .



بد قول نیست ،


اما ، غصه دار است .


او تنهاست . . .


با او راه بیا . . .


خسته که باشد ، تنهایش بگذار . . .


تو دار است ،


اما ، صبرکن ، خودش بعد حرف هایش را می گوید . . .


زاده ی مرداد دلش پاک است . . .


مبادا بیازاریش  ! ! !

 

 

 

پ ن :امروز تولدم نیس که ... حال کردم  مردادیا رو به شما معرفی می کنم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 توسط بانو

 

 

 دلم خیلی تنگه... خیلی

 

ﻣﯿﮕﻦ :


ﻓﺮﻭﺭﺩﯾﻨﯽ ﻫﺎ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻦ

ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺘﯽ ﻫﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯿﻦ 

ﺧﺮﺩﺍﺩﯼ ﻫﺎ ﻋﺎﺷﻘﻦ

ﺗﯿﺮﯼ ﻫﺎ ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻗﻦ 

ﺷﻬﺮﯾﻮﺭﯼ ﻫﺎ ﺩﻟﺒﺮﻥ

ﻣﻬﺮﯼ ﻫﺎ ﺑﺎﻣﺮﺍﻣﻦ

ﺁﺑﺎﻧﯽ ﻫﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﯿﻦ

ﺁﺫﺭﯼﻫﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﻥ

ﺩﯼ ﻫﺎ ﺑﺨﺸﻨﺪه اﻥ

ﺑﻬﻤﻨﯽ ﻫﺎ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﻥ

ﺍﺳﻔﻨﺪﯼﻫﺎ ﺟﺬﺍﺑﻦ

و...

و...

و ﻣﺮﺩﺍﺩﯼ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﯾﮋﮔﯽ ﻫﺎﺭﻭ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺑﺎﻫﻢ ﺩﺍﺭﻥ !!!!

 

ما اینیم دیگه ..... اعتماد به سقفو دارین


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 توسط بانو

 هشتم شوال سالروز تخریب قبور متبرک ائمه بقیع بر تمام شیعیان تسلیت و تعزیت باد.

به امید ریشه کنی هرچه زودتر وهابیون و رژیم جنایتکار آل سعود

با تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 توسط بانو

 

راستی;

"دوستی" چقدر می ارزد؟

قدر یک کوه طلا؟

یا که سنگی سرِ راه؟

چه تفاوت دارد!

کاش هر قدر که هست،

از تهِ دل باشد...

 

 

پ ن 1:

ادامه مطلب مخاطب داره ولی خب اینقدر خصوصی نبود که بخوام رمزدارش کنم....

بازم میگم محتاج دعای شما دوستای عزیزم هستم برای گوشه چشمی از طرف خدای مهربون

پ ن 2:

قرار نیست کسی نگران باشه..... بارها گفتم که می نویسم تا آروم بشم . اگه حس کنم باعث

اذیت کسی شدم خودمو نمی بخشم. مطمئن باشین قوی تر از از این حرفام که بخوام خودمو

ببازم ... تا وقتی خدای مهربون و شما دوستای گلمو دارم غمی نیست که بتونه منو از پا

در بیاره. در ضمن  یه مردادی هیچ وقت کم نمیاره در مقابل مشکلات



میخوای بیشتر بدونی ؟خب برو بخون
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 توسط بانو

 دل آدم ...

چه گرم می شود گاهی ساده...

 
به یک دلخوشی کوچک!
 
به یک احوالپرسی ساده!
 
به یک دلداری کوتاه!

به یک "تکان سر" یعنی تو را می فهمم!

به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!
 
به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"!

به یک وقت گذاشتن برای تو!
 
به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان قهوه !
 
به شنیدن یک "من کنارت هستم " !
 
به یک هدیه ی بی مناسبت!

به یک" دوستت دارم "بی دلیل!

به یک غافلگیری!

به یک خوشحال کردن کوچک!

به یک نگاه!

به یک شاخه گل!

دل آدم گاهی چه شاد است ...

به یک فهمیده شدن درست !

به یک لبخند!

یک سلام !
 
به یک تعریف !
 
به یک تایید!
 
به یک تبریک!

و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های کوچک و ساده را از هم دریغ میکنیم

و تمام محبت و دوست داشتنمان را گذاشته ایم کنار

 
تا به یک باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم کنیم!!!
 
 
 
پ ن 1:
ترکوندم با این همه پست تو یه روز ...... وقتی بانو قاطی میکنه اینجوری میشه دیگه
 
 
پ ن 2: 
میشه واسم دعا کنین تا خدا صدامو بشنوه دوستای گلم ... بدجور محتاج دعاهاتونم
برای وساطتم پیش خدای مهربون برای رسیدن به آرامش
 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 توسط بانو

چرت و پرت نویس های یک عدد بانو:

یه سئوال بدجوری ذهنمو درگیر خودش کرده ... نمیدونم کسی جوابشو میدونه یا نه؟!!

البته اصلا احتمال نمیدم کسی در موردش بدونه چون مربوط به دنیای باقیه. میخوام بدونم اینا

که روزای آخر عمرشون میشه حال و هواشون با روزای قبلشون فرق میکنه؟ اصلا حسشون

با گذشته فرق میکنه یا نه؟

اینایی رو که تو ادامه نوشتم فقط محض اینه که اگه چندوقت دیگه مُردَم بدونین یه نفر قبل از این

که بمیره حال و هواش چه جوریه. خب دیدم این وظیفه خطیر به گردنمه . وظیفه ای که هیچ کدوم

از رفتگان انجام ندادن و حالا یه ملتی مثل من موندن تو کف این بی اطلاعی . خب باید از یه جایی

شروع بشه این کار وچه اشکال داره که مبدع این راه من باشم؟ شایدم قبلا این حرکت شروع

شده و من ازش خبر ندارم

 



میخوای بیشتر بدونی ؟خب برو بخون
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 توسط بانو


مراقب باش !

وقتی سوار بر تاب زندگی شدی،

دست روزگار هلت می دهد؛

ولی قرار نیست تو بیفتی!

اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی،

اوج می گیری...

به همین سادگی!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 توسط بانو

 

 

m986686_Eid-Fetr-02.jpg

همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه . . .

کم کم غروب ماه خدا دیده می شود

صد حیف ازین بساط که برچیده می شود


در این بهار رحمت و غفران و مغفرت

خوشبخت آنکسی ست که بخشیده می شود

 

j168777_yaspic_ir-wallpaper-eyde-fetr-30.jpg  

 

بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا . . . بدرود ای ماه دست یافتن به آرزوها . . . بدرود ای یاریگر ما که در برابر شیطان یاریمان دادی . . . بدرود ای که هنوز فرا نرسیده از آمدنت شادمان بودیم و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک.

 

y469327_btowITnyPQJfQFPM.jpg

 

خدایا ، خروج از ماه مبارک را برای ما مقارن با خروج از تمامی گناهان قرار بده.

خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم.

 

پیشاپیش فرارسیدن عید آمرزش گناهان و پاداش به بندگان واقعی را به شما دوستان عزیز

تبریک و تهنیت عرض می کنم .... طاعات و عبادات مقبول درگاه ایزد متعال

استشمام عطر خوش عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان

گوارای وجود پاکتان!

 

پ  ن : فعلا برم یه کم به زندگی متاهلی برسم که آبروم جلوی مهمونای عزیز نره ...

ببخشید که نمیشه بیام کلبه هاتون حضوری تبریک بگم . خوش بگذره تعطیلات عید و

ایام به کام ... التماس دعا در آخرین غروب ماه میمهانی خدا


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مرداد 1393 توسط بانو

 

 

حضرت موسی در کوه طور در مناجات خود عرض کرد :
یا اله العالمین (ای خدای جهانیان )
جواب آمد : لبیک
سپس عرض کرد : یا اله المطیعین ( ای خدای اطاعت کنندگان )
جواب رسید : لبیک
سپس عرض کرد : یا اله العاصین ( ای خدای گنهکاران )
این دفعه شنید : لبیک ، لبیک ، لبیک
حضرت موسی عرض کرد :
حکمتش چیست که این دفعه سه بار فرمودی لبیک ؟
به او خطاب شد : عارفان به معرفت خود ،
نیکو کاران به کار نیک خود و مطیعان به اطاعت خود اعتماد دارند
ولی گنهکاران جز به فضل من پناهی ندارند
اگر از درگاه من ناامید گردند به چه کسی پناه ببرند ؟ ؟ ؟
 
                     " خدایا لذت بندگی ات را از من نگیـــــــــــــــر"
 
 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم مرداد 1393 توسط بانو

  سلام دوستان گلم

طاعات  عبادات قبول ..... دست مریزاد برای خلق حماسه ی روز قدس

به امید ریشه کنی هرچه زودتر بنیان رژیم سفاک صهیونیستی با تعجیل در فرج مولا

صاحب الزمان عج

چقدر زیبا و باشکوه بود حضور ملت روزه دار در راهپیمائی و چقدر لذت داره این حضور .

واقعاگاهی آدم محو صحنه های باشکوه حضور پیر و جوون و کودک و...میشه و بر خودش

برای ایرانی بودنش میباله.

 

t65313_2014-07-25_11.20.28.jpg

( یه صحنه از راهپیمائی دیروز که وسط اون همه جمعیت خیلی چششمو گرفت )

 

خدای مهربون رو شاکرم که بازهم لطفش شامل حالم شد و من الان یک عدد بانوی خجسته حال

هستم .دلیلش هم دوتا مورده که یکیش مستجاب شدن آرزوی قلبی یکی از دوستان بزرگوار و

دومیش هم رفع دلتنگی خودم بود. ماجرا از این قراره که سه چهار روز پیش که رفته بودم وبلاگ

راضیه جان با خوندن یکی از پستاش دلتنگیمو (دلم بدجور حال و هوای مامان جون[مادربزرگ]

گلمو کرده )به زبون آوردم و دعا کردم که زودتر تموم بشه این دلتنگی و راضیه جان هم با دل

مهربونش برام دعا کرده بود . دیروز که به مامان زنگ زدم ،گفتن که مامان جون هم ( دایی اینا 

قراره ان شاءالله برای عیدفطر مشهد و میهمان ما باشند و من این روز از قبل میدونستم ) میان

همراه دائی اینا و این جوری شد که من کلی ذوق مرگ شدم. یعنی باورم نمیشد این قدر خدا هوای

دلمو داشته باشه [خدای خوبم هزار بار شکرت] نهایت فکر میکردم اگه خدا خیلی بهم

لطف کنه وقتی برم تهران میبینمشون و اونم که اصلا معلوم نیست حالا کی بشه؟!!!

بازهم بهم ثابت شد که هرچی من تو این دنیای مجازی آرزو کنم و دوستای عزیزم برام

دعا کنن حتما مستجاب میشه.

واقعا مدیون لطف خدا و شما دوستای عزیزم هستم

دعاهاتون مستجاب و دلتون آروم در پناه خدا

 

پ ن: فک کنم بابت همین مهمون داری چند روز کمتر بتونم به کلبه و دوستان سربزنم .

         پیشاپیش براتون آرزوی قبولی طاعات و عبادات رو دارم و فرارسیدن عید سعید فطر

         عید بندگی خدا رو بهتون تبریک میگم


نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مرداد 1393 توسط بانو

 

 

 

پ ن : سلام دوستان مهربانم ..... طاعات و عبادات قبول

        ممنونم از لطف بی کرانتون . باز یکی دوروزیه حسابی درگیر خونه داری هستم و

        نشده بهتون سربزنم و حتی کامنت های  پر از مهرتون رو تائید کنم. فعلا بریم راهپیمایی

       برمیگردم و ازخجالتتون درمیام


نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مرداد 1393 توسط بانو

 
【 آدمیــت مـُــرده بــود 】

از همان روزی که دست حضرت قابیل!
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان « آدم »
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
【 آدمیــت مـُــرده بــود 】
گر چه « آدم » زنده بود!

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
【 آدمیــت مـُــرده بــود 】

بعد
دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ « آدم » هم گذشت
ای دریغ!
【 آدمیــت بـرنگشــت 】

قرن ما
روزگار【 مــرگ انسـانیــت】 است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی ست
من که از پژمردن یک شاخه گل
از فغان یک قناری در قفس
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار !
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
واندرین ایام، اشکم در پیاله، زهر و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای! جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود خود را
در پیش چشم خلق پنهان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست!
فرض کن
یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن
جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از【 مــرگ محبــت 】
【مــرگ عشــق】
گفتگو از
【مــرگ انســانیـــت】است!


                                                                            فریــدون مشیـــری

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 توسط بانو

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ